سلام نازنین مرد :**
-
تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 2:12
سلام نفسم امروز ساعت پنج صبح بلند شدم و رفتم سراغ وبلاگم ,تا مثل همیشه برات بنویسم اما دو خط بیشتر ننوشتم که طاقتم طاق شد و دیگه ننوشتم. :))) باید اعتراف کنم از زور خواب داشتم می مردم. بدنم خواب احتیاج داشت خوبببب رفتم لا لا کردم و عشق نویسی ام رو گذاشتم برای بعددد :))**** عزیزم, مرد زندگی من می د
سلام جانم
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 3:36
سلام نازنین مرد تبسم :)) عزیزم دو سال از زمان ایجاد این وبلاگ گذشت. دو سال گذشت :))) کم کم دارم به اخرای دهه چهارم زندگیم نزدیک می شم. یه چهار سال دیگه می شه چهل سالم . تبسم 40 ساله :))) و از تمام این زندگی , دلنوشته هام برای تو مونده نازنین مرد تبسم. عشقم, زندگی من , روزها می گذرند و من هنوز هم
زن نامرئی
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 3:36
سلام عزیز دلم :))) بزار برات امشب از زمان نوجوانی ام بگم. یادمه اون روزها بزرگترین دقدقه زندگیم دستیافتن به کتابهای جدید و مطالعه اونها بود. بیشتر پول توجیبی ام صرف خرید کتاب می شد :)) یکروز کتای خریدم به نام" مرد نامرئی " بگمونم. داستان مردی که نامرئی می شد. این داستان سالها سالها سالها مدام در ذه
دو سال :))
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 22:36
سلام مرد مو فرفری من :)) عزیزم , مرد من مادرم معتقده اگر تا دو سال دیگه به هم نرسیدیم دست از این عشق بردارم و بی خیال دنیای دونفره بینمون بشم. :))) مامان می ترسه بیماری من به خاطر غم و غصه ناشی از تجردم باشه. اما من که شکر گذارم و تا می تونم به بزرگی خدا پناه می برم. نمی دونم والا :))) شایدم در درون
خواب :))
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 22:36
سلام خدای افریننده خواب و موفرفری :))) خدا جونم سلام توی رختخواب خوابیدم و بی خوابی زده به سرم سعی می کنم چشام رو ببندم و دعا کنم اما تصور ات مختلف یورش میارن به ذهنم و هر چند ثانیه یه تصور جدید با یک تصویر جدید جایگزین تصور قبلی و تصویرش می شه. تمام سعی ام رو می کنم تا حداقل یک دعا هم شده بکنم. می
سلام
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 22:36
مطلبی نوشتم پاک کردم :))) هوممممممم می دونم دارم تغییر می کنم دهه چهارم زندگی را دارم سپری می کنم 35 سالگی :))) درست در وسط دهه چهارم زندگی ام هستم. زندگی نمی دانم زیبای نور رنگ سفیدی بیماری کالری دوست خوابیدن ورزش عشق نوشتن کتاب تبسم قهقهه خنده حس گناه حس شرمندگی خانواده دنیا گشتن بو گل ادم های خ
لحظه آشنایی
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 22:36
سلام عزیز مرد من هر بار که به تو فکر می کنم لحظه آشنایی خودم و تو رو تصور می کنم. یکبار خودم رو می بینم در حالیکه کفشام رو از پام در اوردم; دارم در پارک روی اسفالت داغ پیاده رو پارک; راه می رم و تو در حالیکه روی نیمکت پارک نشستی و دستات رو داخل هم قلاب کردی بهم زل می زنی و من ناگهان چشام باز می کنم
تو
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 22:36
اینکه در مورد تو و عشقمون بنویسم وحشتناک بود. وحشتناکترین کاری که می تونستم تصور کنم که قادر به انجامش هستم من نیازی به رویا نداشتم. بودن ما دو نفر کنار هم هیچوقت نباید تبدیل به یک رویا می شد. اما مدتهاست که دارم به شکل بی رحمانه ای در مورد خودمون می نویسم. و قهقهه می زنم می خندم و تبسمی رو تصور م
سلام عزیزم. :****
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 22:36
مرد زندگی من سلام من یک زنم, مثل تمام زنهای دیگه خوشحالم هرزگاهی و شاکر :)) و بسیار دلتنگ و کمی لجباز و بسیار دوزاری کج :))) عزیزم , قدر لحظه لحظه زندگیم رو ندونستم اما باز هم شکر آزادم آزاد در اندیشه و رفتار و.... و آزادم در اینکه خیال پردازی کنم و خودم رو کنار تو تصور کنم. :))) خدایا شکرت در ا
سلام جانم, که به لب اوردی جانم را :)))
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 22:36
سلام اقا جان خوبی,??? من عالی عالی عالی ام حال مگر از این بهتر می شود که بانوی توی باشم که به احوال خویش مشغولی بی خبر از دلی که در سینه تبسم می تپد. دلی که پای می کوبد و دست می جنباند و با تمام ریتم های اهنگ های دیوانه وار دنیا, ناشیانه ترین رقص عالم را نثار جان تو می کند. :))) اوه اقا جان, اق
نصفه شبه همسرم..... این نامه برسد به دست همسرم
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 22:09
عزیزم الان نصف شبه و من باز بی خوابی به سرم زده.نمی دونم حالم خوب میشه یا نه?بیماری رو همه می گیرن و منم مثل همه.فقط اینکه یادم رفته بود منم می تونم مریض بشم.:))) عزیزم کمتر میام باهات حرف میزنم.این روزا بیشتر با خدای خودم حرف میزنم تا با تو :))حرف زدن با خدا ارومم می کنه اما امان از حرف زدن با
1,2,3....
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 22:09
یک. دو. سه. امتحان می شهامتحان می شهامتحانمن هیچوقت دانش آموز خوبی نبودم.اما اینقدر خیالباف بودم که فکر می کردم. یکشبه می شه ره صد ساله رو رفت و تمام مطالبی رو که در طول سال نخوندم در شب امتحان بخونم و نمره خوبی بگیریمهمین خیالات باعث شد هیچوقت دانش آموز خوبی نباشم عزیزم.همسر جان چی باید بگم ?
تمام این مدت :)
-
تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 19:06
سلام مرد من :))تمام این مدتی که با تو در این وبلاگ حرف زدم. عشقی در وجودم شعله ور شد.دلم می خواست یک روز این عشق روزی به واقعیت تبدیل بشه و من در واقعیت کسی در زندگیم داشته باشم.اما این چند روز اتفاقی در زندگیم افتاد که باعث شد فکر کنم شاید تمام سهم من در دنیا از عشق به همسر و شریک زندگیم, همین وبلا
سلام مرد جانم :)))
-
تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 19:06
سلام مرد جانحالم خوب است???نمی دانمتا تقدیر و سرنوشت برایم چه در نظر گرفته باشد.
و خدا خنده و شادی را افرید
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 5:33
سلام عزیزممرد عزیزم لولوی من می شی???اخه تمام دوستای مجردم فکر می کنند مردا لولو هستنو جالب اینجاست که احتمالا شما مردای مجرد هم فکر می کنید ما زنا لولو هستیم :)))نگفتی لولوم می شی تا منم لولو خور خوره ات بشم ???مرد من, چرا د
سالهای دور از خانه :)
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 5:33
سلام مرد من منم تبسم , باز دلم برات تنگ شده بود و یادت کردم.یاد مرد زندگیم روچقدر سخته اینکه بخوام دوست داشتن تو رو از خودم دور کنم و عاشقانه دوست نداشته باشم.با خودم می گم تبسم جان, منطقی باش.امان از منطقادم با عشق ازاد هست
سلام مرد من :))
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 5:33
سلام مرد من :))فکر کنم تو هم با خوندن چند تا نامه اخرم متوجه شدی که تبسم در سلولی که خودش ساخته اسیر شده.همش از خودم حرف میزنماز سرگشتگی و ...انگار دنیا به من محدود شده یا من به خودم محدود شدم.:)) مرد من امروز رفتم خیابونگفتم
دستم رها کرد.
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 5:33
سلام عزیزمشاید خندت بگیره مرد من.من هیچوقت ادم اجتماعی نبودم. میل زیادی دارم از ادما فاصله بگیرم. توی همین وبلاگ نویسی هم اینقدر که دوستان برام نظر می ذارن. من نظر نمی ذارم ....می خونمشون با خوشحالیشون خوشحال و با ناراحتیشون
سلام مهربتون ترین من :)***
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 5:33
سلام خدای تبسممن با تو این شوخی را شروع کردم.اون شب رو یادمه خدایاوبلاگ دختری خوندم که به درگاهت زجه میزد چرا اون بین اونهمه دختر باید مجرد باشه.جرقه ای در دلم زده شد و وبلاگی نوشتم که در اون از عشق خودم به همسر اینده ام حرف زدم و
روشنایی .... تاریکی ... در من خلاصه شده است. :))
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 5:33
سلام محبوب منروزی که به دنیا اومدم پدرم اسمی رو برام انتخاب کرد که مطمنم حتی خودش هم پی به تضادش با فامیلم نبرده بود.اسمم به معنای تاریکی بود و فامیلم به معنای روشنایاین رو سالها بعد فهمیدم من یعنی اضداد . کافی بود کامل