خرید بک لینک

سلام مرد من :))

فکر کنم تو هم با خوندن چند تا نامه اخرم متوجه شدی که تبسم در سلولی که خودش ساخته اسیر شده.

همش از خودم حرف میزنم

از سرگشتگی و ...

انگار دنیا به من محدود شده یا من به خودم محدود شدم.

:)) 

مرد من امروز رفتم خیابون

گفتم بزار به چشمای ادمای دیگه نگاه کنم تا از این زندان خود ساخته رهایی پیدا کنم.

نگاهم بین دیدگان ادمهای مختلف می دوید و از چشمی به چشم دیگه سرک می کشید.

اولین راه ارتباط برقرار کردن با ادما نگاه کردن به چشماشونه

:)))

به چشم ادما نگاه می کردم و با خودم می گفتم

بس کن تبسم

تا کی می خوای در خودت محبوس باشی :))

با خودم گفتم کاش می شد چند کلمه ای با کسی حرف بزنم.

کفش نوزادی از پاش در اومد . کفش را از زمین برداشتم . مادر بچه رو صدا زدم ...خانم خانم

مادر نوزاد برگشت و کفش رو ازم گرفت

با خودم گفتم از کجا بین اونهمه ادم , اونهم در این شلوغی عید فهمید من اونو صدا زدم???

:))) 

مرد من امروز روز خوبی بود.

مقداری از مسیر برگشت به خانه رو دویدم. به نفس نفس افتادم و از به ضربان افتادن قلبم لذت بردم.

برای ناهار نون بربری گرفتم.

امروز عالی بود مرد من

تبسم بود و زندگی و ......


دوست دارم عشقم

عاشقانه تر از هر زمانی دوست دارم.

شبت بخیر :******


برچسب: نویسنده: مریم جعفری تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 5:33

صفحه بندی