سلام عزیزم
شاید خندت بگیره مرد من.
من هیچوقت ادم اجتماعی نبودم. میل زیادی دارم از ادما فاصله بگیرم.
توی همین وبلاگ نویسی هم اینقدر که دوستان برام نظر می ذارن. من نظر نمی ذارم ....
می خونمشون با خوشحالیشون خوشحال و با ناراحتیشون ناراحت می شم.
اما نمی دونم این چه میراث ای هست که بهم ارث رسیده.
همیشه با ادمای اطرافم فرق داشتم. طرز فکرم.
پوششم. رفتارم.
یادمه یک روز مدیر مدرسه سر صف اعلام کرد که بچه ها ی هر کلاس باید در دو ستون به موازات هم وایسن و دست همدیگه رو بگیرن و با نظم از حیاط وارد کلاس هاشون بشند.
اظطراب شدیدی داشتم . من تنها کسی بودم که دوستی نداشتم :)))
البته سالهای بعد تک و توک دوستی پیدا می کردم . دوستام هم یکی بودن مثل خودم.
یادمه عوضی ترین و عجیب ترین دختر کلاس اومد دستم گرفت.
دختر عجیبی بود انگار خیلی زیادتر از سنش می فهمید.
حالات بچگونه در رفتارش نبود.
دستم رو گرفت و راه افتادیم سمت کلاس . نزدیک مدیر که شدیم دستم رو رها کرد و رفت سمت مدیر و شروع کرد به حرف زدن باهاش.
مدیر منو از صف کشید بیرون.
اون لحظه اونقدر حالم بد شده بود که به شدت گریه می کردم.
دخترک بعد از اون سال در مقاطع بالاتر تحصیلی هم می دیدم.
عجیب بود . سر کش بود. تصمیم گیرنده زندگیش بود اونم در سن دبستان در حالیکه ما اصلا در اون سن قدرت تصمیم گیری نداشتیم. یک کوه انرژی بود و هر بار که می دیدمش انگار انسانی از نسل متفاوت می بینم.
من اون دخترک رو همیشه از دور می دیدم.
از خیلی دور
این روزها بعضی وقتا به یادش می افتم مرد من.
اینکه با چه وسواسی با ادما دوسست می شدم.
دوستام کم بودن اما خوب بودن.
:)) این چند وقته تمام سعیم بر این بوده که این دیوار سکوت بین خودم و ادما بشکونم.
خدا کنه زیاده روی نکنم.
با فروشنده های مغازه ها صمیمانه برخورد می کنم.
سعی می کنم ادم بهتری بشم.
یکنفر مدام در سرم تکرار می کنه به ادما نزدیک نشو.
می ترسم از این روحیه منزوی ام.
:)) می دونم بهم می خندی مرد من
من عاشقتم
عاشق تو.و تمام دنیای متفاوت و زیبای که بینمون هست.
دلم می خواد بیشتر باهات حرف بزنم
و.کمتر به حرف ادم درون سرم گوش کنم.
دوست دارم عشقم :)****
برچسب:
نویسنده: مریم جعفری