چشم می گردونم بین تمام مردای دور برم.
تو بین شان نیستی
قرار بود شاهزاده سوار بر اسب باشی که در کتابها خونده بودم.
من اما قرار بود دختر منتظر داستان ها باشم.
اما مردای سرزمینم دیگه کتاب نمی خونند
دخترک منتظر داخل کتاب رو هیچ مردی نمی خواد
هر چقدر هم مهربون باشه و زیبا و دوست داشتنی.بازم فایده نداره
دخترک داخل کتاب اسیر شده
اما شاهزاده اسب سوار خیلی وقته که از کتاب داستان ها بیرون اومده و بجای گشتن دنبال دخترک در کتابها,
دنبال دخترک دیگری زیباتر و بروزتر در تابلوهای رنگ و روغن می گرده.
انگار که برای شاهزاده سوار بر اسب فقط ظاهر رنگ و روغنی دخترک دیگر مهمه نه دل دخترک و صبر و سرزندگیش
اما کار برای شاهزاده اسب سوار مشکله
بین این همه دختر نقاشی شده کدوم انتخاب کنه?
شاید پاک شود این پست